
صبح بارونی با اینکه دلم میخواستبیشتر تو تخت بگذرونمبلند شدم با مامان خمیر درست کردمو نون پختیمبرعکس قبلنا که سودای تنها زندگی کردنخیلی تو سرم بود تو این مدتبیشتر دوست دارم با پدر و مادرم وقت بگذرونمو کنارشون باشمشاید بخاطر تجربه سوگی بود که داشتم بعدش با ن کارای باقی مونده رو تموم کردمیه چند روزی هست دوباره موهامو کوتاه کردمو غروب از ماسک موهایی که جوگیر شدم و خریدهبودم استفاده کردم که بخودم بگم اره خیلی بخودم میرسم و حواسم بخودم هستکتابمو تموم کردمو حالا دارم مینویسموقتی از بیرون دارم میخونم و به کارام فکر میکنممیگم خب تو نباید افسرده باشیبیشتر زمان روز رو مفید گذروندیپس چرا وقتی شب میشه فکرای وحشتناک بسرم میادچرا ناراحتم،ناامیدم،بی پناهمچرا اینقدر فکر میکنم که حالم بهم میخوره از همه چی همه...
ادامه مطلب
تو قلبم یه حس سوزش هستسوزشی که از یک بغض میاداز یک بغض عمیق...حس میکنم اگه بخودم اجازه بدم اشک بریزمشاید ناخوداگاه وارد یه سیل از گذشته تا به الان بشمبه یه خستگی شدیدی رسیدم خستگی شدید از تمام تلاش ها و نرسیدنهابه سطح هشدار رسیدمشاید صبح همون ادمی بشم که دنبال کارهاش بودولی انگار هیچ استحکامی دیگه در من وجود نداره+چقدر باید کشته بشم و باز بخوام نفس بکشم! بخوانید...
ادامه مطلب
حالا که میبینم من ماه هاست با ادم جدیدی دوست نشدماگر کسی از دایره دوستام خارج میشد باعث نشد ادم جدیدی بیاد یا با ادمایی که از قبل بودنمثل قبل نبودم و خیلی وقتا فراموششون کرده بودمشاید یکسالی میشه آدم بشدت درونگرایی شدمو بشدت با خودم و کارهام مشغولمبا تمام این تفاسیر ولی حالم خوبهمن قبلا فکر میکردم اگه کسی نباشه نمیشه شاد بودولی الان ساعت ها تنهام و گوشیم شاید فقط بخاطرکار زنگ بخورهولی هیچ خلایی رو حس نکردمواقعیتش نمیدونم چند سال دیگه هم همین حس رو دارم یا نهولی باور دارم حالا که خارج از دنیای بقیه تو دنیای خودمموگذر ساعت رو نمیفهمم شاید بهتر از بقیه معنای زندگی رومیفهمم+ معنای زندگی هر کسی باهم فرق داره،مگه نه؟! بخوانید...
ادامه مطلب
" و من به بدترین شکل ممکن شکستم "این جمله ایه که امروز وقتی داشتم پیامای ایمیلم روچک میکردم دیدم...برای چند ثانیه چشمام رو بستم و باز کردمبشقاب میوه ای که کنارم بود برداشتم و قسمت بعدی سریالم رو شروع کردم.+ما هرحسی وارد این دنیا کنیم پس میگیریم پس کاری نکنیم که به بدترین شکل ممکن بشکنیم ؛) بخوانید...
ادامه مطلب
امروز روز عجیبی بود...دلگیر بودبه آسمون سمنان نگاه میکردم که کلی ابر تیره گرفته بودتشاز اینکه شنیده بودم شب گذشته تو شهر خودمون کلی بارون باریده بودو من اینجا دعا دعا میکردم آسمون ببارهولی نبارید...ولی دل من بارید...چقدر خاطره باعث شد غم بشینه رو دلم...+دوشنبه ها تا اطلاع ثانوی دوستت ندارم،پوزش:)...
ادامه مطلب
من شاید الان یه مهره سوخته باشم ولی همیشگی نیست زندگی من هنوز شروع نشده باید قوی باشم دوباره از سرباز به شاه برگردم زندگی هنوزم زیباست من زندگی میکنم و نمیخوام ولش کنم نباید بازنده ی کامل بشم +هنوز مامان باران نشدم پس بخند و تلاش کن...
ادامه مطلب
.شايد اگر به عقب بر مي گشتم طور ديگري زندگي مي كردم. طور ديگري نفس مي كشيدم و طور ديگري دنيا را مي ديدم. اگر به عقب بر مي گشتم، باز هم براي ديدنت مي آمدم باز هم براي بودنت لحظه شماري مي كردم باز هم دلتنگت مي شدم. اگر به عقب بر مي گشتم، باز هم دوستت داشتم، فقط به رويت نمي آوردم، تا هميشه غريبه بماني. آدم، از غريبه ها انتظاري ندارد #پویا_جمشیدی ...
ادامه مطلب