
صبح بارونی با اینکه دلم میخواستبیشتر تو تخت بگذرونمبلند شدم با مامان خمیر درست کردمو نون پختیمبرعکس قبلنا که سودای تنها زندگی کردنخیلی تو سرم بود تو این مدتبیشتر دوست دارم با پدر و مادرم وقت بگذرونمو کنارشون باشمشاید بخاطر تجربه سوگی بود که داشتم بعدش با ن کارای باقی مونده رو تموم کردمیه چند روزی هست دوباره موهامو کوتاه کردمو غروب از ماسک موهایی که جوگیر شدم و خریدهبودم استفاده کردم که بخودم بگم اره خیلی بخودم میرسم و حواسم بخودم هستکتابمو تموم کردمو حالا دارم مینویسموقتی از بیرون دارم میخونم و به کارام فکر میکنممیگم خب تو نباید افسرده باشیبیشتر زمان روز رو مفید گذروندیپس چرا وقتی شب میشه فکرای وحشتناک بسرم میادچرا ناراحتم،ناامیدم،بی پناهمچرا اینقدر فکر میکنم که حالم بهم میخوره از همه چی همه...
ادامه مطلب
تو این یکسال و چند ماهشبای زیادی رو کنارت بیدار بودمروزای زیادی پرستارت بودممنو ببخش بابت اون چند روزی تو این مدتکه ناراحت و عصبی بودمبذار پای خستگی و جوونیم ...ولی تا لحظه آخر ولت نکردمآروم بخواب ننه و اگه کوتاهی کردم منو ببخش ....+دیگه کسی قرار نیست چلیک جان صدام کنه... بخوانید...
ادامه مطلب
نمیدونم تو این چند روزچند ساعت خوابیدمولی خب به ساعتای بیداری بیشترینیاز داشتم که بیشتر فکر کنمو بپذیرم و تصمیم بگیرمبا اینکه هیچوقت دوست نداشتمبه رشته دانشگاهیم برگردمولی الان تنها تصمیمی که میتونم بگیرم همینهتا از این وضعیت که هر لحظه غم منو بیشتر بغل میکنه خارج بشمپذیرفتن پیشنهاد استادم بودشنبه برای مدت یک الی دو ماهه میرم تهرانمیرم چون برای کنار اومدن چاره ای نداشتمالا...
ادامه مطلب
رفتم دوش گرفتمموهامو خشک کردمو فکر میکردم میتونم دیگه راحت بخوابمهرراهی که بلد بودم انجام دادمولی نشدواسه همین بلند شدماومدم حیاطروی نیمکت نشستماز اینکه باد بصورتم میخوره حس خوبی دارمدستامو نگاه میکنم حس میکنم هنوز یه ذره میلرزهقلبم هنوز تند میزنهافکارم سیاه تر از موهامهمنو نه تاریکی میترسونه،نه حیوونا،نه ارتفاع،نه دیدن فیلم ترسناکبزرگترین ترس من تنهاییه…تنهایی تو روزایی مثل امروزاینکه به جا&...
ادامه مطلب
چون نگاه پرستاری که میدونم چند وقت پیش خواستگارمبود داره معذبم میکنه و از اونجایی که نمیخوام به کسی پیام بدم در حال تایپ کردن تو این صفحه هستمو هر از گاهی لبخند میزنم تا طبیعی تر نشون بدم که اره اقا مثلا من با کسی هستم :)در عین حال نوتیف های واتساپ واسم میاداز کی؟شاید باورتون نشه به یه سازمان برای کاری زنگ زدم و طرف شماره امو برداشته پیام میده !بلاک هم واسش تعریف ندارهخیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که قبل از بلاک کردن تبدیل به هیولا نشم و آبروشو نبرم!و عجایب این شب شاید تمومی نداره که اینستا هم منو شوکه کرد.سعی میکنم نفس عمیق بکشم و هرچی زودتر به خونه برگردم. + هر روز کم حرف تر میشم حتی وقتی خیلی خسته باشم. بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی تو را میبینمعرق سردی روی بدنم مینشیندنفسم بند میادو صدای قلبم رو نزدیکتر از همیشه میشنومتمام سعیم رو میکنم نگاهت نکنم ولی قادر نیستمبخاطر اینکه نمیدونم اخرین دیدارمون کیه تمام جزییاتترو توی ذهنم ثبت میکنمولی هر زمان که چشم تو چشم بشویم نگاهم رو ازت میگیرماز چشم هایم میترسممیترسم باعث اعتراف ناشیانه من شوندمیترسم همه چیز رو از دست بدهمهمه چیز یعنی تو رو از دست بدهمبرای همین دست هایم را مشت میکنم تا لرزششرو نبینی.لبهایم را گاز میگیرم تا صدایی از من نشنویو تو تا ابد به راز مخفیانه من تبدیل شدی!+ واقعیت ! بخوانید...
ادامه مطلب
من به بارون های اردیبهشتی بیشتر از بقیه ماه ها علاقه دارمشاید از اینکه نمیدونم بارون بعدی چه زمانیه تک تک دقایقش روغنیمت میشرم...اگر شلوغ ترین روزها رو هم داشته باشمحتما برای خودم چایی میریزم و از دیدن قطره های بارون،صدای بارون و برگ هایی که قطره های بارون ازش میچکن لذت میبرماین دقایق هرچند کوتاه برای خود خود منه...و تو این دقایق فقط بخودم فکر میکنم با لبخند+خدایا من هنوز هم ادم سابقم ... بخوانید...
ادامه مطلب
من جایِ تمام كسانی كه دلتنگ نمی شوند برایت من جایِ تمام كسانی كه بی تابِ چشمهایت نیستند من جایِ تمامِ كسانی كه گفتند دوستت دارم و تو ماندی و آن ها نماندند من جایِ تمامِ بوسه های نیمه راه آغوش هایِ جا مانده جایِ تمامِ - یادم تو را فراموش - ها من اصلا جای خودِ خدا هم دلم برایت تنگ شده بگذار مردم بگویند كفر می گوید گفتم مردم ؟ اصلا من را چه به مردم من را همان خدا كه چشمانِ تو را آفرید تا من دیوانه ات شوم كافیست ! همه چیز زیرِ سرِ همین خداست كه تو را بی هیچ دلیلی انقدر برایِ دلِ من عزیز كرده كه حتی به وقتِ دلگیری دلتنگت باشم همین خدایی كه می داند تو گذرت هم این ح...
ادامه مطلب