یک ساعت_فکر راحت

متن مرتبط با «هر جا هستی خوب و خوش باش» در سایت یک ساعت_فکر راحت نوشته شده است

افشای جزئیات نمیدونم…

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم… در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «نمیدونم…» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. دست من نبود....گاه نوشتهتا اطلاع ثانوی، جواب خیلی از سوال‌ ها «نمی‌دونمه».نمی‌دونم چی میشه، چطور میشه، نمی‌دونم قراره چطور از پس بعضی چیزها بربیام. هیچی نمی‌دونم.+فقط میدونم میخوام ساعت‌ها گریه کنم....

    ادامه مطلب
  • آرزو…

  • نیلوبلاگ

    من قاصدک فوت کردم، شمع کیک تولدم رو فوت کردم،من وقتی ستارهی دنبالهدار دیدم دستامو به هم چسبوندم.من پر از امید و آرزو بودم ، پس چرا نشد؟ + نمیدونم ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دوره گرد…

  • نیلوبلاگ

    ۵:۳۰ دقیقه صبح:با التهاب شدید گلو بیدار شدم حتی نتونستم قرص تیروییدم رو قورت بدم۷ صبح : به هرجون کندنی بود تا س رفتم.گرم بود ،درد داشتم ، هیچی جلو نمیرفتساعت ۱۳:۴۵ دقیقه: نمیدونم چند ساعت گذشته ولی ضعف شدیدی دارم بزور اب میوه خوردم فشارم نیفته۱۴:۳۰ دقیقه:کارم به نتیجه رسید؟نه.من اصلا یادم نمیاد کارم بدون مشکل پیش بره…حتی خودشونم گفتنساعت ۱۶: برگشتم ش…مستقیم رفتم دکتر!حتی نتونستم دهنم را کامل باز کنم که معاینه کنهدکتر گفت :خوبی تو؟ گفتم نه خیلی درد دارم(اشک مزاحمی که سریع پاک کردم)۱۶:۴۵دقیقه:بابا زنگ زد.کجایی؟دکتر چرا رفتی ؟ با خودم گفتم ای بیمه فضول پیام دادنت چیه اخهتو سالن نشسته بودم چند نفر اومدن گفتن تو خواهر فلانی هستی؟فقط با سر جوابشون رو دادم۱۷:۱۰دقیقه:ن اومد رفتم مغازه ، درد داشتم ول...

    ادامه مطلب
  • هیچ و هیچ…

  • نیلوبلاگ

    شاید عجیب باشه ولی زندگی...نه به من اجازه زندگی کردن میده نه اجازه مردن!معلق و بلاتکلیف نگهم داشته تا ذره ذره وجودم بی حس بشه.این روزا، روز رو که به شب میرسونم هیچ حسی ندارمشادی،غم،خستگی، هیچ و هیچبه طرز عجیبی تمام اتفاقاتفقط برام درحال گذرن و من حسشون نمیکنم.+ولی چرا برای من شب موند و نرفت؟! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هوای فردا…

  • نیلوبلاگ

    هرشب آب و هوای فردا رو چک میکنماگه بارون باشه میگم ادامه بده فردا بارونهاگه هوا گرم باشه میگم ادامه بده بالاخره بارون میادنمیدونم حرفم قابل درک هست یا نهولی تو روزایی که نمیدونم چجوری شب میشه و هفته تموم میشهماه جدید شروع میشههوای فردا میتونه ، فردای نیومده رو واسم قابل تحمل کنه+ امشب از یه غمی مستم و نوشتههام بی سر و ته! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هجوم…

  • نیلوبلاگ

    بنظرم هیچوقت کسی نمیفهمه زیر هجوم چه افکاری در این اتاق تکه تکه میشمو صبح با چه قدرتی و به تنهایی خودم رو با زجر جمع میکنم و ادامه میدم…+بالاخره میگذره. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • از کجا ؟!

  • نیلوبلاگ

    تو زندگی من یه غمی وجود داره که نمیدونم هردفعه از کجا میاد... + بی ثمر....

    ادامه مطلب
  • کوتاه…

  • نیلوبلاگ

    بنظرم حس زندگی کردن تو وجودم مرده ... ! +همین....

    ادامه مطلب
  • جای خالی…

  • نیلوبلاگ

    همیشه وقتی سال نو میشداول باید خونه اون میرفتیماگه میفهمید اول رفتیم پایین خیلی ناراحت میشدباید پسرش با سبزه وارد خونه میشدبا اسپند منتظر بود تا ما برسیمبرعکس بقیه مادربزرگا از عیدی گرفتن بیشتر لذت میبرد تا عیدی دادنهمیشه میگفت برین درس بخونین کارمند بشینبرعکس خواهرش طرفدار شوهر نبودفقط کار و پول دراوردن رو دوست داشتوقتی میرفت پیش پیرزنای محل کلاس دانشگاه دولتی رفتننوه هاش رو میذاشتیجورایی فقط ما سه تا رو میشناخت و منتظر ما بودبا اینکه نتیجه داشت من با این سن رو همیشه چلیک جانصدا میکردتنها خاطره از پدربزرگمو که درباره من بود رو اون بارها واسمتعریف کرده بودهمیشه میگفت مه جان بوسه ولی مه چلیک جان سرما نخورهوقتی برمیگشتیم با یه ظرف آب پشت سر ما بودامسال نیست، سال های بعد هم دیگه نیستو یه جای خا...

    ادامه مطلب
  • کابوس …

  • نیلوبلاگ

    تو این چند وقت دردش رو نادیده گرفته بودمبا اینکه آخرین بار دکتر تاکید داشت که بایدخیلی مراعات کنمولی کارم جوری شد که باید همه اش وایستاده بودم یا وسایلو جابجا میکردم و بسته بندیدیشب با درد زیادی خوابیدمساعت پنج صبح از خواب پریدمدوباره همون خواب ، همون ضربه ، همون فریاد خفه شدهتو خواب هم ضربه همونقدر محکم بود و درد کشیدمحالا امشبم از ترس کابوس نمیخوابمدراز کشیدم رو تخت و سیاهی این شب بارونیحل میشه تو سیاهی وجود خودم…+انصاف نبود... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شب وانیلی…

  • نیلوبلاگ

    هوای امسال چندان سرد نشدهبخاری اتاق رو میذارم رو شعله خیلی کمکه هوای اتاق سردتر بشه بتونم پتو بندازم رو پاهامشبا پرده اتاقو بالا میکشم چایی لاته بن مانو رو که از دیجی کالا سفارش دادم رو برای خودم درست میکنمبوش که میکنم بازم با خودم میگم چقدر من از بوی وانیل خوشم میادشاید واسه همینه خودشو تو سبد خرید من چند وقتی هست جا کردهجدیدا کتابای زیادی رو خوندم تنها حس خوبی که نسبت بخودم دارم همین کتابای خونده شده اسیه بسته بوک مارک جدید خریدم نگاهش که میکنم لبام کش میادهمشون رنگی رنگی بخوام نخوام ناخوداگاهم پر از رنگ و رویاستیکیو برمیدارم و میذارم صفحه اول کتاب جدید که از فردا میخوام شروعش کنمقسمت بعدی سریالمو شروع میکنم بعد از مدت ها دارم سریال میبینمشاید چون خیلی به رویای من نزدیکه…داستان آدمی که تو ...

    ادامه مطلب
  • راحت بخواب ننه…

  • نیلوبلاگ

    تو این یکسال و چند ماهشبای زیادی رو کنارت بیدار بودمروزای زیادی پرستارت بودممنو ببخش بابت اون چند روزی تو این مدتکه ناراحت و عصبی بودمبذار پای خستگی و جوونیم ...ولی تا لحظه آخر ولت نکردمآروم بخواب ننه و اگه کوتاهی کردم منو ببخش ....+دیگه کسی قرار نیست چلیک جان صدام کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سوال…

  • نیلوبلاگ

    حالا که پاییز اومده خوشحالم؟!فکر نکنم تغییر فصل تو این روزایی که دچارپنیکهای متعدد میشم چندان احساس بشهصدای بارون و رعد و برق و هوای سردترکیبیه که میتونست منو به وجد بیارهالان چطور؟! هیچ حسی رو بهم نمیده!حالا باز میپرسم خوشحالم؟!قطعا نه! قشنگترین دلخوشی های زندگیمداره تو وجودم نابود میشهپس امکان نداره خوشحال باشم یا حس زندگیداشته باشم!پس دقیقا دارم چیکار میکنم؟!نمیدونم!امکان داره حالم خوب بشه؟!امیدوارم….+هنوزم همونم.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روزنوشت…

  • نیلوبلاگ

    هوای این روزها خیلی گرمهشاید تا چند سال پیش بیشترین بدخلقیمتو تابستون واسه گرما بودامروز تو بانک داشتم به مبلغ درخواست وامم نگاه میکردمبا خودم میگفتم این مبلغ برای من خیلی زیادهجوری که هنوز تو پرداخت قسطش شک دارمولی برای خیلی ها اصلا عدد خاصی نیستزندگی آدمای متوسط مثل من شده فقط دوییدنوسط فکرای من فردی که از اداره برق اومده بودمصرانه در پی خاموش کردن کولر بودحالا تحمل گرما برام از فکر کردن به آینده راحتتر شده + صدای آهنگ "ای دل" هایده تو اتاق و سرم میپیچه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کولهگرد…

  • نیلوبلاگ

    تو دفترچه خاطرات راهنماییم یک روز نوشته بودم:امروز برای اولین بار با ن و ز با تاکسی به ق رفتیمامتحان دیپلم زبان دادیم و برگشتنی خودمون رو یه شیرموزبستنیدعوت کردیم!تو تمام کلمات نوشته شده اون روز ذوق و شوق رو احساس میکنمالان تو این سن بدون اجازه خاصی به هر شهر یا استانی که بخوام میتونم سفر کنمشاید تنها دلیل کار کردنم سفر رفتن باشه!شاید تنها انگیزه ام عادت جدید طبیعت گردیم باشهتمام دردها و خستگی های روزانهامو پذیرفتمواسه همین سعی میکنم رو این زمین راه برم تا فرو نرفتم.+کاش میشد یک روز کولهگرد بشم ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ترکیبات دوست داشتنی…

  • نیلوبلاگ

    هربار که بارون میاد با خودم میگم:اینقدر بیجنبه نباش نیا هی نگوولی هردفعه نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو برای چندهزارمین بار میگم من عاشق بارونمعاشق این هوا،مه ، صدانون گرمی که مامان پخت و کنار مربای هویجی کهبوی وانیلش میتونه منو مست کنه با چایی داغساعت ها میتونم تو این فضا کتاب بخونماهنگ مورد علاقمو گوش بدمیا سریالی که دوست داشتم برای چندمین بار ریواچ کنم معنی زندگی من خلاصه میشه تو همین ساعتا واین ترکیبات دوست داشتنیم....+خلاصه قشنگترین ساعتای زندگیم... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نمیدونم…

  • نیلوبلاگ

    دارم به دیشب فکر میکنمیعنی بدتر از این هم ممکن بود اتفاق بیفته؟!آره، اگه ایست قلبی میکرد بدترین اتفاق ممکن بوداونوقت واقعا پایان همه چیز بود...یه اتفاق های داره هرچند روز واسم میفتهکه تحمل یکیش هم تو سال سخت بودچه برسه اینقدر پشت هم...+من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چی نوشت…

  • نیلوبلاگ

    خیلی دوست دارم بدونم پوراحمد تو یادداشت قبل از خودکشیش چی نوشت؟واقعا باید چی گفت...متاسفم ولی تحملم در همین حد بود؟من دوست نداشتم به این نقطه از زندگی برسم ولی شد؟برام ناراحت نباشید الان حالم بهتره؟برای بقیه باید چی نوشت که راحتتر قبول کنند...+باید یه متن قشنگ بنویسم شاید نیاز شد بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بارون…

  • نیلوبلاگ

    بارون… خیلی وقت بود به صدای بارون گوش نکرده بودم… چی تو این صدا هست که بهم آرامش میده؟! +ببار همیشه بارون… + تاريخ سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ساعت 4:45 نويسنده فائزه | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گوش دادن…

  • نیلوبلاگ

    از بچگی به تک تک کلماتی که میشنیدم فکر میکردمحتی وقتی آهنگ گوش میدادم یا فیلم میدیدم به کلماتی که گفته میشد فکر میکردمروانشناس هم میگف کلمات واست بار معنایی زیادی دارهشاید بخاطر همین اخلاقم شنونده درد و دل خیلی از آدم ها بودمدلداری دادن بلد نبودمولی به تک تک کلماتشون گوش میدادم و فکر میکردمبه رادیو علاقه داشتمچون فقط باید گوش میدادمولی الان گوش دادن به حرف بعضی از آدم ها باعث میشه به حالت جنون دربیاممیترسم از روزی که قدرت کنترل برخودمو از دست بدمواقعا نمیدونم اون لحظه ممکنه چقدر تاریک و وحشتناک بشه!+سیاهی مطلق! بخوانید...

    ادامه مطلب